رضا قلى خان ( هدايت )

347

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

خشنو بضم اول مرخم خشنود است وقتى كفته‌ام قومى ز فراق او بهاياهاى * جمعى ز وصال او بهاياهو آنان بكمان هجر او غمكين * دينان به خيال وصل او خشنو خشنى بضم خاء و كسر نون زن فاحشه را كويند بندار رازى كفته دشمن آل على دانى كى است * آن پدر كشخان مادر خشنى است خش و خاش مانند ريز و بيز خورد و مرد خشودن بر وزن كشودن بمعنى پيراستن و بفتح اول هم درست است خشى بفتح اول و ثانى چيزى بسيار سفيد را كويند خشيجان جمع خشيج يعنى ضدّان و نقيضان و مخفف آخشيجان است خشين بمعنى هر چيزى كه آن بكبودى مايل و سپيد نيز بود مانند كوه از برف و باز خشين يعنى باز سفيد كه چشم و پشت او سياه باشد و باقى سپيد و او در شكار بسيار دلير باشد و چون از مرتبه بچكى بكذرد و كريز خورد چشمش سرخ شود و كفته‌اند ز انسان برمد بازش از خدنك * كان صعوه از آن باشه خشين شمس فخرى كفته نيارد كرد در ايام عدلت * جفا بر تيهوان باز خشينه سيد ذو الفقار شيروانى كفته اندران موضع كه فرمان ترا باشد نهيب * اندران كشور كه تهديد ترا باشد عتاب كركدن بىشاخ و بىچنكل بود باز خشين * مار بىدندان و بىچنكال زايد شير غاب و آن را خشينه و خشنى نيز كويند خشينه بر وزن دفينه همان باز خشين است كه مرقوم شد نمايش دهم در خاء با فاء خف به وزن صف كياهى است كه آتش در آن زود كيرد منوچهرى كفته لاله مشكين و دل و عقيقين طرف است * چون آتشى اندر اوفتاده نجف است مختارى غزنوى كفته نازك بر تو نرم خف است و دلم آتش * دارند نكه زاتش افروخته خف را رشيد و طواط بلخى راست * بخرد اخر خوانمت نىنىتر است صد هزاران بخرداخر در دو كف * اى ز تف آتش شمشير تو كشته خفتان دليران همچو خف و خف رك بمعنى سست رك و بىغيرت است شيخ سعدى كفته ازين خف ركى موى كاليدهء * بدى سركه در روى ماليدهء و بمعنى زشت روى و بىسعادت قياس كرده‌اند خفتان نوعى از جبه و جوشن كه روز جنك پوشند خاقانى راست چو بيژن دارى اندر چه مخسب افراسياب‌آسا * كه رستم در كمين است و كمندى زير خفتانش مؤلف كويد خفت در پارسى بكسر اول و دويم بمعنى كره و حلقه است مىشايد وجه تسميهء آن پوشش بخفتان بسيارى حلقه و كره آن بوده باشد خفت و خيز بمعنى آهستكى و تدريج و مدارا و همخوابى با كسى نيز آمده حكيم سنائى كفته بالش كودكان ز خفتن دان * بالش مرد سايهء خفتان شاه را خواب خوش نبايد جفت * فتنه بيدار شد چو شاه بخفت خفته بر وزن كفته بمعنى خوابيده و خميده نيز آمده خفتيد بر وزن خشكيد ماضى خفتيدن و غلطيدن است يعنى خوابيد و غلط زد و غلط بطاء غلط است يعنى معرب است خفتيدن مصدر خفتن است و بمعنى خشكيدن غلطيدن و خوابيدن آمده خفج بفتح اول بمعنى كرانى و سنكينى كه مردم را در خواب فرو كيرد و آن را خفتك نيز كويند فرنجك نيز ديده شده خفجه بفتح جيم شمه زر و سيم كه كداخته در ناوچه آهن ريخته باشند و آن را شوسه و شفشه و خفجه بكسر خاء و جيم پارسى نيز كفته‌اند فرخى در صفت باز شكارى كفته چو زر خفجه همه پشت و پرش آتش رنك * چو نخل بسته همه سينه دايره اشكال كه خرامش چون لعبتى كرشمه‌كنان * بهر خرامش ازو صد هزار غنج و دلال ديكر بمعنى موى چند از سر و كاكل و زلف كه يك جا جمع شوند و بر روى دلبر افتد چه خفت بمعنى كره و خف مرخم خفت مىباشد و شاخ نازك و راست را نيز كويند مسعود سعد كفته پشتش چو خفجه و آن خفجه و آن خفجها همه * در بسته همچو پهلوى مردم بيكديكر لبيبى كفته آن خفجه مشك بيز دلدار * كردست مرا بغم كرفتار و بضمّ جيم تازى درختى است پر خار كه ثمره سرخ رنك